محیا محیا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

محیا یعنی زندگی

شعر خوندن محیایی

مث صومعه تو بارون می مونی   مث بارون تو خیابون می مونی   مث دخترای چل گیس قدیم   تو کالسکه های تهرون می مونی   مث سایه ی درختای بلند   توی کوچه های شمرون می مونی   مث شمعدونای شاه عباسی   توی گنجه ی گنج آقا جون می مونی   مث انگشتری دعانوشته عقیق   توی دستای خانوم جون می مونی   مث گلدونای خونه ی عزیز   توی طاقی دو ایوون می مونی   ...
27 مهر 1392

محیا به دیرا میرود

بالاخره بعد از کش و قوسهای زیاد محیا خانم به دیرا رفت تعجب نکنید دخمل ناز من به دریا میگه  دیرااااا   جمعه 12 مهر بود که رفتیم بابا صبح امتحان حج داشت و مجبور شدیم ظهر حرکت کنیم ناهار را تو راه خوردیم و شب تو بندر انزلی خوابیدیم   هوا بسیار سرد بود و مدام باران میبارید .....   صبح  هم بسیار شدید باران می اومد و ما به سمت استارا رفتیم و شب انجا استراحت کردیم   استارا باران نمی اومد ولی سرد بود و محیا گل گلی نتونست کنار دریا بره ..   من هم حسابی بازارش را گشتیم که البته افتظاح و بسیار بیخود بود   یک شب هم چابک سر خوابیدیم تو یه باغ بسیا...
17 مهر 1392
1